حالم بد است...
میفهمی؟
نه...
میدانم که نمیفهمی...
حالم بد است...
...
بیا دست همو بگیریم و فرار کنیم از اینجا...
بعد همو بغل کنیم و با هم دیگه گریه کنیم...
میای؟
+
نوشته شده در ساعت7:31 PM توسطdead gurlZ
![]()
ببین...
تنهاترین مرده ها زود از یکجا خسته میشوند...
میدانی...
خندیدم...
و بعد به همان اندازه
که کسی نمیتواند خسته شود...
خسته شدم...
و بعد از آنجا رفتم...
پ.ن:همه چیز این روزها غیر عادی ست...
پ.پ.ن:شبهای یلدا را دوست ندارم.آخر...
+
نوشته شده در ساعت1:5 PM توسطdead gurlZ
![]()
لبخند
و لبخندی دیگر... و آن لبخند برای همیشه فراموش شد...
+
نوشته شده در ساعت12:55 PM توسطdead gurlZ
![]()
میدانم...
دردناک است.. کسی را دوست داشته باشی و آن کس کس ِ دیگری را... میدانم... دردناک است... پ.ن: همه ی کس ها در این مطلب َ گرفته اند... پ.پ.ن: گفتم فکر بد به سرتان نزند...
+
نوشته شده در ساعت5:55 PM توسطdead gurlZ
![]()
به خواب نه...
به رویایم میروم... آنجا هرچقدر که بخواهم زندگی میکنم آخر وقتی بیدار بودم زندگی نکردم... آنجا دیگر گمش نمیکنم "خودم" را آخر آنجا کوچک است... میدانی؟ نگرانشم.... آیا بلایی سرش آمده؟ نمیدانم... گمش کرده ام... خیلی وقت است... ... در خانه را میزنم... کسی در را باز میکند... حسابی نگاهش میکنم آن چهره ی خندان کسی نیست جز خودم آه...چه صبحی... پس امروز هم زندگی خواهم کرد ...... جز خودم کسی را ندارم و تنها این موضوع مرا نگران می کند... . . . از رویایم بیرون میایم....
+
نوشته شده در ساعت3:15 PM توسطdead gurlZ
![]()
وقتی که شب
به خانه بر میگردی
و صدای کلید را در قفل میشنوی
بدان که تنهایی!
وقتی کلید برق را میزنی
صدای تیک را میشنوی
بدان که تنهایی!
وقتی در رختخواب
از صدای قلب خودت نمیتوانی بخوابی
بدان که تنهایی
وقتی که زمان
کتاب ها و کاغذ ها و وبلاگ ها را در خانه میجود
و تو صدایش را میشنوی
بدان که تنهایی!
اگر صدایی از گذشته
تو را به روزهای قدیمی دعوت کند
بدان که تنهایی!
و تو بی آن که قدر تنهایی را بدانی
دوست داری
خودت را خلاص کنی
اگر این کار را هم بکنی
باز تک و تنهایی!
+
نوشته شده در ساعت3:5 PM توسطdead gurlZ
![]()
*تو میخوای روی یه کاغذ بنویسی خسته ای از...
زندگی با یک دل تنگ عاشقی کردند با یک سنگ...
*تیکه تیکه شکسته ها ببین میریزن زیر پام...
*منو تو آغوشت نگیر...
من دیگه آروم نمیشم...
من دیگه آروم نمیشم...
+
نوشته شده در ساعت3:51 PM توسطdead gurlZ
![]()
می چرخم...
به دور خود...
می چرخم...
می چرخم...
سگی میشوم...
دوباره دقیقه ها کند و آروم میشوند....
+
نوشته شده در ساعت4:49 PM توسطdead gurlZ
![]()
بریده ام دیگر...
کسی از من متنفر نیست که بیاید بکشد مرا؟ . . . ر و ح م د ر د م ی ک ن د....
+
نوشته شده در ساعت8:44 AM توسطdead gurlZ
![]()
چقدر دلم میتواند برای دورویان بسوزد...
آخر خودشان هم نمیدانند که هستند....
چقدر دلم امروز توانست برای همه بسوزد...
دورویان...
تنهاترین مرده ها....
و....
پ.ن:گلویم درد میکند...احساس داغی میکنم...به گمانم سرما خورده ام...
پ.پ.ن:شاید داغی بدنم بخاطر دلسوزی زیاد امروز بود...
نمیدانم...
+
نوشته شده در ساعت6:25 PM توسطdead gurlZ
![]()
برف میاد...
لوبیایی بدمزه در یخما... نوشتن رو برف... جیغی وحشیانه... دماغی قرمز... دیوانه شدن توسط تو... برف میاد... برف نمیاد...
+
نوشته شده در ساعت6:4 PM توسطdead gurlZ
![]()
برایت یک جا سیگاری خوشگل می آورم...
کبریت را روشن میکنم و بعد سیگارت را ...
بت میدهم سیگار را...
میکشی...
خانه را بوی سیگار میگیرد
وای خدا...
چه بوی زیبایی....
+
نوشته شده در ساعت5:1 PM توسطdead gurlZ
![]()
میدانی؟
دلم لک زده برای دیوانه بازیهایم....
برای آن روزها...
چه روزهای گه و خوبی بودند...
میدانی؟
یک حرکت میتواند کل زندگیت را تغییر دهد...
کلش را[.]
+
نوشته شده در ساعت6:19 PM توسطdead gurlZ
![]()
خانه را سکوت مرگ باری میگیرد...
میدانی؟ این نفرین همان مردکِ ** ** است... که روزگار پدرش را در آورده ... و حال او میخواهد پدر روزگار را در آورد... بیچاره پدران ما...
+
نوشته شده در ساعت4:0 PM توسطdead gurlZ
![]()
و من زندگی را دوره میکنم...
میرقصم و بشکن میزنم ...
و بعد آرام فرار میکنم...
و تو گریه میکنی
و من میرقصم و بشکن میزنم...
ببین...
به همین سادگی...
+
نوشته شده در ساعت3:45 PM توسطdead gurlZ
![]()
سخت است...
که از علوم متنفر باشی و به زور عاشقش باشی... سخت است... باور کن... ... احساس میکنم مخم در حال آمدن به داخل دهانم است....
+
نوشته شده در ساعت8:46 PM توسطdead gurlZ
![]()
ول میگردم...
کمی ول گشتن مانع سررفتن حوصله ی آدم میشود . . . و من عاشق اومپا لومپا ام... آخر آنها دیوانه اند... . . . ها ها... چرت و پرت میگویم... نه؟ گاهی چرت و پرت گویی برای آدمهای عاقل حکم چاشنی را دارد... و برای آدمهای دیوانه ... نمیدانم....
+
نوشته شده در ساعت1:44 PM توسطdead gurlZ
![]()
اون پیشم نیست...
اون پیشم نیست...
اون نیست...
هست...
اما نیست...
.
.
.
پ.ن: تو به من با تنفر نگا می کنی
و من فقط به تو لبخند میزنم و
م
ی
ر
و
م
.
+
نوشته شده در ساعت5:25 PM توسطdead gurlZ
|![]()
من شدیدآ احتیاج دارم بغلم کنی...!
[ببین...من دارم میلرزم...]
+
نوشته شده در ساعت4:51 PM توسطdead gurlZ
|![]()
تو آیینه ی کثیف بغل ماشین نگاه میکنم...
خودمو نمیشناختم....
یه "غریبه" واسه "خودم"....
خودمو نمیشناختم...
مخصوصآ چشامو...
گمش کردم...
کسی منو ندیده!؟
+
نوشته شده در ساعت2:43 PM توسطdead gurlZ
|![]()
و من از بعضی قسمت های زندگیم عکس میگیرم....
و آن ها میشوند DEJA VU برای دنیای آینده...
.
.
.
هی...هی...تو دیگه داری حالمو بهم میزنی....!
.
من احتیاج دارم رو یکی تف بندازم!
+
نوشته شده در ساعت2:25 PM توسطdead gurlZ
|![]()