تبليغاتX
تنهاترین مرده
 

چندی پیش همه ی خاطراتم را DELETE کردم...

حالا...

تنها

تو

 ماندی.

+ نوشته شده در ساعت3:16 PM توسطdead gurlZ

دیگر نه من،من بودم

نه تو،تو

این بود موضوع....

+ نوشته شده در ساعت3:25 PM توسطdead gurlZ

i'm not ok

can u hear me?

huH?

 

+ نوشته شده در ساعت12:20 PM توسطdead gurlZ

ببین...

دیگه manuscripts های منم دارن حالتو بهم میزنن

پس چرا میای اینجا عوضی؟

 

 

+ نوشته شده در ساعت10:51 AM توسطdead gurlZ

فک کن

در مدرسه

ناخن شستت ار وسط برگرد

و تو تا آخر زنگ عر بزنی

+ نوشته شده در ساعت10:24 PM توسطdead gurlZ

و در این دیار تنهاترین واژه منم...

که گاه

حتی مرگ نیز آن را از یاد می برد...

پ.ن:چقد دلم میخواس جای اون بودم....

پ.پ.ن:ستاره ها خاطره های بدو می سوزونن

+ نوشته شده در ساعت7:14 PM توسطdead gurlZ

فکر که میکنم...

میبینم پسر جزیره راست میگوید...

جانور عجیبی ام...

 

+ نوشته شده در ساعت2:41 PM توسطdead gurlZ

-چشاتو ببند

~آها

-بزن بریم...

+ نوشته شده در ساعت4:19 PM توسطdead gurlZ

باور کنید

مادران هم میمیرند

پدران هم...

+ نوشته شده در ساعت4:22 PM توسطdead gurlZ

ببین حالا تنها رسالت تو

این است که باور کنی

تا ابد فراموش شده ای

فقط همین

+ نوشته شده در ساعت4:52 PM توسطdead gurlZ

من حالم خوب نیس

من حالم خوب نیس

من حالم خوب نیس

نیست...

هست...

نیست...

میفهمی منو؟

+ نوشته شده در ساعت9:40 PM توسطdead gurlZ

دلم میخواهد...

مرا بفهمی

بغلم کنی تا گرمم شه...

من سردم

من پوچم

میدونم...

لازم نیس بم بگی...

خودم میدونم عوضی!

+ نوشته شده در ساعت9:37 PM توسطdead gurlZ

نمیدانم چرا این روزها دلم شور میزند زیاد

به گمانم عاشق شده ام...

 

+ نوشته شده در ساعت8:36 PM توسطdead gurlZ

آنجا سگ ها را دیدم...

اما خودم را از آنها قایم کردم...

نمیخواستم ببینمشان...

آخر دیگر نمیخواهم خودم را پیدا کنم....

پ.ن:صبح و ظهر حالم خوب بود...

ولی الان به طرز دیوانه واری حالم بد است...

پ.پ.ن:دلم میخواهد کسی را گاز بگیرم...

محکم .

پ.پ.پ.ن:میایی برای هم بمیریم؟

+ نوشته شده در ساعت7:36 PM توسطdead gurlZ

شاید یک مسافرت یک روزه...

و رفتن در جاده ای غریب...

تنها...

بهتر باشد تا ماندن در خانه

و سر و کله زدن با تو

.

.

.

 

+ نوشته شده در ساعت4:23 PM توسطdead gurlZ

ماندم...

نیامدی...

رفتم...

 

+ نوشته شده در ساعت4:21 PM توسطdead gurlZ

میروم...

گریه میکنی...

میخندم...

+ نوشته شده در ساعت9:14 PM توسطdead gurlZ

فکر کن...

حالت بد است...

سردت است...

برای خودت نسکافه ای داغ درست میکنی...

و

پرینتر را روشن میکنی...

۱...

۲...

.

.

.

۲۷...

و بعد کم کم جان میدهد

مانند خودت...

آری...

او خودش هم نمیداند چیست...

...

و بعد پیرزنی روی اعصابت میدود...

و بعد  دلت یک مسافرت میخواهد...

در حالی که میدانی نمیتوانی بروی...

شاید هم رفتی...

اما نمیروی...

...

بعد دلت میخواهد با کسی حرف بزنی تا تو را بفهمد فقط...

...

و حالت از هر چه marry christmas است به هم میخورد

و بعد از آن

و بعد از آن

جان میدهی

و میمیری...

به همین سادگی

 

 

+ نوشته شده در ساعت2:59 PM توسطdead gurlZ

گاهی فکر میکنم...

۵۰ پست مسخره شاید برای یک وبلاگ

با یک نویسنده ی خسته و گمشده

 و مسخره تر از نوشته هایش

کافی باشد...

میدانی...

تنهایی و مردگی با هم سخت است...

باور کن...

+ نوشته شده در ساعت8:51 PM توسطdead gurlZ

زندگی تنها نفرین زنان پیر است

که در خاطرات خود شکست خورده اند

آری...

خاطرات هم می شکنند

.

.

.

شب است و  هوا بوی مرگ میدهد و خون 

شاید هم نفرین ِِ فاصله است که همیشه برایم غریب بود

.

.

.

تو در رویای خودی!

در رویای خدا شدن...

با خود می اندیشی

باید کاری کرد

و سپس

آرام بدون این که شانه هایت

بلرزد گریه میکنی

من به تو میخندم...

به خاطر‌ دوری واژه های غریب

آخر در اینجا سال هاست که واژه ها سخن  نمی گویند

گریه نکن

تقصیر خودمان بود انگار...

تو زود سفر کردی

من زود بزرگ شدم

بگذار همه خیال کنند

ما مرده ایم...

 

+ نوشته شده در ساعت8:42 PM توسطdead gurlZ