و باز هم شب ها
بوی مرگ میدهند
و من میلرزم..
و حتی دیگر
این خانه ی قدیمی
با قهوه های تلخش
و دودهای غلیظ سیگار تو
مرا آرام نمیکنند..
نمیدانستم
که روزهای بچگی
در آن خانه ی قدیمی
میپوسند
و تنها میشویم..
کاش میدانستیم..
این روزها هم میپوسند..
کاش به هم قول میدادیم..
که
میمانیم.
و من این روزها..
فقط چشمانم را میبندم..
کاش میدانستی..
کاش.
قهوه ام را هورت میکشم
قهوه ها هم دیگر..
سرد شده اند!
+
نوشته شده در ساعت4:40 PM توسطdead gurlZ
|![]()